تبليغاتX
ستاره‌بارون.ستاره‌کلهر

ستاره‌بارون.ستاره‌کلهر

زود باشید روزها رو پیدا کنید

                مرد چاقی وسط سالن اداره ایستاده بود و هی هوار می کشید.آقای رییس سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد. مرد چاق هم وقتی می دید کسی نیست تا جواب داد و هوارهایش را بدهد، هر دفعه صدایش را بالاتر می برد و یک نیمچه فحشی هم می داد.
آقای رییس پرسید: چی شد پس؟
کارمند هم هی با موش رایانه، صفحه اش را بالا و پایین کرد و چند بار هم با ده تا انگشت  روی صفحه کلید زد و گفت: آقا به خدا یازدهم گم شده؟
تا رییس خواست حرف بزند مرد چاق صدایش را بالاتر برد: یعنی چی گمشده؟من خودم اینجا دادمش!
رییس هی این طرف و آن طرف می رفت و سراغ یازدهم را از کارمندهایش می گرفت: چی شد پیدا نشد؟
-نه قربان!من پیداش نکردم
-یعنی چی؟
-وای قربان یه یازدهم دیگه هم گم شده!
-چی؟
-نه پنج تا یازدهم نه شد هشت تا...
آقای رییس سردر گم اینور و آنور می دوید.اما انگار نه انگار از یازدهم ها خبری نبود.کارمندها همه جای اداره را به هم ریخته بودند و لای زونکن ها داخل فایل ها به دنبال یازدهم می گشتند.مشتریانی هم که به دنبال کار امروزشان بودند به دنبال کارمندها می دویدند تا بلکه بلایی که سر یازدهم آمده خدایی نکرده سر نوزدهمشان نیاید.
آقای چاق کل اداره را روی سرش گذاشته بود و این امر باعث شده بود تا صدای بقیه مشتریان هم دربیاید.
اینجا بود که یکی از مشتریان داد زد:آقا کار نوزدهم منو راه بیاندازید وگرنه بیستمم کلن خراب میشه!
رییس سرش را کرد توی لب تابش و گفت : آقا تو رو خدا اجازه بدین ما یازدهم رو پیدا کنیم قول می دم بلایی سر بیستم شما نیاد
مرد با عصبانیت داد زد: گور بابای یازدهم!کار منو را بندازید ببینم..اگه بلایی سر بیستم من بیاد پدر همتونو در میارم.
آقای رییس برای اینکه کار بالا نگیرد به طرف کامپیوتر یکی از کارمندان رفت تا کار بیستم مرد را راه بیاندازد که مرد اولی داد زد: به خدا اگه بذارم. یا اول کار یازدهم من رو راه میندازید یا می زنم در و پنجره این خراب شده رو پایین میارم
این را که گفت: مرد دومی به سمتش آمده گفت: تو غلط می کنی!تو اینجا چه کاره ای؟مگه اینجا بی صاحابه؟!
مرد یازدهمی با شنیدن این حرف عصبانی شده به سمتش حمله کرد و گفت:مگه کوری نمی بینی که من از صبح تا حالا اینحا الافم؟
دعوا که بالا گرفت مردم هم دورشان جمع شدند.آمار یازدهم های گم شده از صد تا هم گذشته بود که رییس ناچار زنگ زد به حراست و آمدند مرد یازدهم و بیستم را بردند.

هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یکی از کارمندان رییس را صدا زد:قربان،یازدهم ها اینجاست ولی انگار دوتا دهم یه سیزدهم این آقا هم گم شده...


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت

استاد

دستم را بگير، نكِش!
تجربه هايت را بي منت يادم بده
آن را هم كه روزگار به تو نداد،بنويس پاي امتحان من!

"ستاره كلهر"

*روز معلم براي دوستان معلم (استاد) دنياي حقيقي‌تر از مجازي‌ام مبارك!


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت

تغییر!

اینبار از کنار باغچه که بگذرم
به جای گل سرخ٬میمون را زیارت می کنم
شنیده ام گل بی خاری است!

سال نو بر تمامي دوستان خوبم شاد و پيروز باد !

"ستاره كلهر"


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعت 7 قبل از ظهر | لینک ثابت

(برگي از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)آقای گایینی

             آقاي گاييني هر وقت خانه داوود مي‌آمد حالش خوب بود. اما وقتي مي‌رفت همه‌ا‌ش گيج مي‌زد و تلو تلو مي‌خورد. يادم مي‌آيد يك ‌دفعه موقعي كه كنار گندمزار مقابل سارا خم شد تا دستش را ببوسد٬  يكهو گوزيد. سارا به روي خودش نياورد. اما من و محبوبه كه داشتيم گندم‌هاي سوخته را از روي زمين جمع مي‌كرديم، شنيديم.  بچه‌ي بي‌شعوري بودم. خنديدم و داد كشيدم:"هر كي گوزيد و باد داد، اول خودش خبر داد!" اين را كه گفتم، داوود در حالي كه سعي مي‌كرد خنده‌اش را نگه دارد، داد كشيد:"گمشو پدرسوخته!" من مي‌دويدم و  داد مي‌زدم:"گوزو! گوزو!"محبوبه و سعيد و محسن هم به دنبال من مي‌دويدند و داد مي‌زدند:"گوزو! گوزو!" بعد از آن بود كه  در خيالات كودكانه‌ام تصور مي‌كردم، اگر يك سوزن به شكم گاييني بزنند شكمش سوراخ مي‌شود و او هم مثل يك بادكنك گوزي در هوا مي‌چرخد و ابنقدر اينور و آن‌ور مي رود و صدا مي‌دهد تا شكمش كوچك ‌شود.
آقاي گاييني كنار قبرستان آدمها،  يك قبرستان ماشين داشت كه پسر بچه هايي كه آرزو داشتند يكروز راننده شوند، مي‌رفتند آنجا و مثلن رانندگي مي‌كردند. برادرم رضا گفته بود:"هيچ‌وقت حق نداريم وارد قبرستان ماشينها شويم" مي‌گفت: "اگر بفهمد آن دور برها رفته‌ايم، ما را با ماشينهاي كهنه آتش مي‌زند". من و محسن هيچ‌وقت جرات نكرديم وارد آنجا شويم. گاييني كه آنطرف ها پيدايش نمي‌شد، يك نگهبان گذاشته بود كه آنهم مردم مي‌گفتند معتاد است. آن موقع ها مثل الان نبود كه معتاد از سر و كله ات بالا برود كه به خودت هم شك كني نكند معتادي! معتادها خيلي ترسناك بودند.اگرمي‌گفتند، يكي معتاد است مانند اين بود كه بگويند يك قاتل زنجيره‌اي در شهر آزادانه در رفت و آمد است و دارد راه به راه آدم مي‌كشد. اگر شك مي‌كردي يك نفر معتاد شده از صد كيلومتري‌اش هم فاصله مي‌گرفتي. شايد هم به خاطر آن مرد معتاد بود كه رضا به من و محسن اجازه نمي‌داد به آنجا برويم .
مش خيرالا از گاييني هم بدش مي‌آمد.اما با پسر گاييني اميرعباس خيلي جور بود.پسر گاييني شانزده ساله بود.پشت لبش تازه سبز شده بود و سيبيل داشت.از آن سيبيل‌هايي كه من خيلي بدم مي‌آمد.آخر جلوي گودي بيني‌اش مو نداشت.دور لبش هم يكي درميان بود.از مرد سيبيلو بدم مي‌آمد از اينطور سيبيل‌ها كه ديگر نگو! چندشم مي‌شد.
خانه‌ي گاييني نزديك خانه‌ي داوود بود. چسبيده بود به خانه‌ي علي شيرفروش، كه او هم گله دار بود. به غير از گله داري  شير فروشي هم مي‌كرد براي همين به او مي‌گفتند:" علي شيرفروش" و به زنش مي‌گفتند:" زن شير فروش".خيلي هم نكشيد گاييني خانه‌شان را خريد وداوود تمام گله و زمينهايش را و آنها هم از محله ما رفتند.
بگذريم. بگذاريد از گاييني بگويم. عباس پسر گاييني بر خلاف پدرش كه با داوود جور بود با مش خيرالا گرم مي‌شد. وقتي پدرش با داوود و زنش در گندمزار به عيش مشغول بودند، او مي‌رفت و كنار مش خيرالا كه از ترس داوود بعد از آن كتكي كه بهش زده بود، بي اعتنا به جيغ و ويغ هاي سارا خودش را در آلونكش حبس مي كرد تا مهماني‌شان تمام شود.
از نظر من گاييني زشت بود. درست مثل خرسي كه برادرم  رضا عكسش را چسبانده بود به در كمدش تا ما به وسايلش دست نزنيم. گاييني رويش كه سياه بود هيچ، دور چشمانش سياه‌تر بود .صدايش كلفت بود و حرف هم كه مي‌زد انگار داد مي‌كشيد.اما امير عباس برعكس او لاغر بود و قد بلند. صورتش يك‌دست گندمي بود. موهاي قهوه‌اي مجعد بلندش را فرق باز كرده روي دوشش مي‌ريخت.طوري كه مثل بازيگر فيلمهاي سامورايي روي چشمش را مي‌گرفت. يكبار به مادرم گفتم:"من فكر مي‌كنم امير عباس پسر داووده٬ آخه خوشگله". مادرم چشم غره‌اي به من رفت و گفت:"خاك بر سرت كنن بچه، گناه مردم رو نشور" معني حرف مادرم را نفهميدم.نمي دانستم كه شباهت امير عباس به داوود چه ربطي به شستن گناه دارد؟!
من٬ زن و دختر گاييني را هم ديده بودم.آنها هيچ وقت از خانه بيرون نمي‌آمدند.وقتي هم گاهي ماه‌هاي محرم و صفر به مسجد مي‌آمدند، چنان چادرشان را روي صورتشان مي‌گرفتند كه به غير از دماغشان چيزي ديده نمي‌شد. هر دوي آنها سفيد مهتابي بودند. نه از آن سفيدهايي كه سارا بود. انگار مي‌شد زير پوستشان جريان خون را ديد. سبزي رگهاي دستشان ديده مي‌شد. راستش خيلي دوست داشتم من هم مثل ليلا دختر گاييني سرخ و سفيد بودم.لبش شبيه دانه هاي  انار مش خيرالا سرخ  و براق بود. يكبار مش خيرالا از من و محسن خواهش كرد كه براي آنها بقچه‌ي اناري را ببريم. نزديك خانه‌شان امير عباس و برادرم رضا با بچه هاي هم سن و سالشان داشتند فوتبال بازي مي‌كردند. رضا به طرفمان آمده پرسيد:" كجا مي‌رويم" من هم بقچه انار را نشانش داده گفتم:" براي ليلا مي‌برم" او هم مانع نشد و اجازه داد تا برويم. محسن به دنبال رضا دويد و من تنها به خانه‌شان رفتم.
حياطشان بزرگ بود. وسط حياط يك حوض كوچكي هم بود كه يك گربه همه‌ش اينور و آنور مي‌پريد تا بلكه بتواند ماهي گلي را كه در آن است شكار كند. هميشه يك هندوانه هم وسط حوضشان ولو بود. حالا كه نزديك پاييز هم بود باز هندوانه داشتند. آنوقت ده روز پيش‌ كه من به بابام گفته بودم هندوانه بخرد، او گفته بود:"هندوانه كجا پيدا مي‌شود بچه؟چه چيزا هوس مي‌كني تو!"
دختر گاييني كنار باهارخواب نشسته بود و داشت يك بافتني بنفش خوش رنگ مي‌بافت. كنارش نشستم و شروع كردم با النگوهايش بازي كردن. ليلا خيلي شبيه مادرش بود.او هم مثل مادرش حتا در خانه‌شان هم  روسري سرش  مي‌كرد. همانطور كه با النگوهايش بازي مي‌كردم از من خواست تا برايش يك شعر بخوانم. من هم تازه شروع كرده بودم به چرت و پرت گفتن و سر هم كردن كلمات قلمبه سلمبه در مورد يك دختر خوشگل و النگوهاش كه  يكدفعه اميرعباس سراسيمه وارد شد و دستم را گرفت. با عجله به بيرون از خانه پرتم كرد و  به لبلا هم گفت: "ليلا بدو برو زيرزمين درم رو خودت ببند.مرتيكه دوباره مست كرده داره مياد."
گاييني را ديدم كه كمربند به دست داشت مي‌آمد . در رفتم و پشت يك تير چراغ برق قايم شدم. بعد هم صداي جيغ و داد٬ التماس٬ ناله و نفرين بود كه محله را برداشت. من نمي‌دانستم مست كردن يعني چي؟ فكر كردم هركس كمر بند دستش بگيرد و عصباني شود خب حتمن مست كرده است. براي همين يكبار بعدترها توي كوچه داشتم با پسرها گل كوچيك بازي مي كردم دايي‌ام رسيد و  كمربندش را باز كرد مرا زد به خانه فرار كردم و پشت مادرم قايم شده٬گفتم:"مرتيكه  مست كردي؟" كه چشمتان روز بد نبيند مادرم كمر بند را از دست دايي‌ام گرفت و او هم شروع كرد به زدن من. من هم فرار كردم توي دستشويي و در را به روي خودم بستم  داد زدم:"حالا چرا دوتاييتان با هم مست مي‌كنيد؟نميشه يكي يكي مست كنيد؟"
به فكرم هم نمي‌رسيد اين حرف بدي باشد. چون اميرعباس هيچوقت حرف بد نمي زد. او حتا به من چندبار گفته بود كه براي اين دوستم دارد كه كه هيچوقت حرفهاي زشت نمي زنم.اميرعباس فكر مي‌كرد من اصلن حرف زشت بلد نيستم. من هم توي دلم تمام حرفهاي زشت و بي ادبي را مرور مي كردم و با خودم مي گفتم:اتفاقن خيلي هم بلدم فقط نميگم.

 

پایان قسمت هفتم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آذر۹۰


سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ساعت 6 قبل از ظهر | لینک ثابت

(برگي از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)بچه‌هاي محله و بچه‌هاي داوود

              محبوبه هميشه به علاقه‌ي مش‌خيرالا به من حسودي‌اش مي‌شد. يكبار به من گفت": مش خيرالا باهاتون فاميله؟" گفتم: "نخير!" گفت: "دروغو! پس چرا تو و داداشتو اينقده دوس داره؟ها؟! تازه خودم شنيدم به مامانت مي‌گف خواهرم." نمي‌دانم مش خيرالا را با اينكه خيلي دوست داشتم ولي خجالت مي‌كشيدم اگر فاميلمان باشد. وقتي كه محبوبه اينطور حرف مي‌زد دلم مي‌خواست روي صورت سبزه‌اش كه هيچ نشاني از سارا نداشت چنگ بزنم!
رضا شش سالي از من و محسن بزرگتر بود. اينطور نبود كه مادرم ما را به حال خودمان رها  كرده باشد! انگار باديگاردمان بود. درست سر بزنگها مي‌رسيد. دست بزني هم داشت كه نگو! مادرم هم آقا بالا سرش كرده بود. اجازه داده بود  اگر يك‌وقت خطايي مي‌كنيم يا حتا نمي‌كنيم و او دلش هواي كتك زدنمان را كرده، تنبيه‌مان كند. راستش وقتي از طرف ما اشتباهي صورت مي‌گرفت، من و محسن اول از زير سيم اضافي دوچرخه رضا رد مي‌شديم و بعد اگر لازم بود مادرم هم يك نوازش محكمي مي‌داد. مادرم لپ هايمان را مي‌گرفت و بلندمان مي‌كرد. اسمش را هم گذاشته بود هلي‌كوپترعراقي! وقتي مي‌گفت: هلي كوپتر عراقيتان مي‌كنم! حساب كارمان را مي‌كرديم و مثل يك بچه گربه رام مي‌شديم. اگر كار آنقدر بيخ داشت بعد از مادر هم پدرم حسابي به خدمتمان مي‌رسيد. الان كه فكر مي‌كنم پدرم فقط محسن را مي‌زد. من بيشتر ترس از كتكش را داشتم تا كتك. يادم نمي‌آيد يكبار هم پدرم كتكم زده باشد. فكر كنم محسن هم يكبار بيشتر كتك نخورد. آن‌هم وقتي مادرم چقلي‌اش را كرد پدرم با انبردست گوشش را گرفت و كشيد كه جيغ مادرم به هوا بلند شد. كه خاك برسرم كردي، اين چه طرز بچه ادب كردن است مرد؟! پدرم يك پس گردني هم كه صداي ناله‌اش تمام محله را هم برداشته بود به محسن زده، به مادرم گفت:'' همينه! من بهتر از اينا بلد نيستم.'' شايد براي همين مادرم بعد از آن هيچوقت به خودش اجازه نداد چقلي بچه‌هايش را پيش پدرم بكند. شايد هم پدرم با اينكارش مادرم را تنبيه كرد يا يك جور حالي‌اش كرد كه تربيت بچه‌ها را به عهده او گذاشته و به خودش ارتباطي ندارد.فقط بيچاره محسن كه گوشش تا چند روز بدجور كبود شده بود. اما من براي اينكه دچار سرنوشت محسن نشوم انبردست پدرم را انداختم توي چاه خانه همسايه كه تازه داشتند مي‌كندند. چند روز بعد هم پدرم انبردستش را توي ابزار كار همسايه ديده بود اما به قول خودش به رويش هم نياورده بود.
بر عكس ما محبوبه و سعيد فقط از پدرشان كتك مي‌خوردند. آن‌هم نه يكبار و دوبار روزي چندين بار زير چكمه‌هاي داوود لگد مي‌شدند. بيشتر وقتها سارا چقلي‌اش را مي‌كرد و داوود را مي‌انداخت به جانشان!
محبوبه سبزه بود و بقول خاله‌ام با نمك. صدايش كمي خش داشت و اين با صورت سبزه‌اش هم هارموني زيبايي داشت.خيلي شبيه داوود بود. موهايش بلند و فرفري قهوه‌اي رنگ ، چشمان عسلي و كمي گود رفته. ابرواني مشكي و پيوسته كه نشاني كمرنگ از دختركان قاجار داشت. وقتي كه داوود كتكش مي‌زد مژگان سياه و فردارش رشته رشته مي‌شد. گويي كه ريمل و فرمژه زده باشد. او هم سن و سال من بود و برادرش سعيد با محسن هم‌سن بود. گاهي احساس مي‌كردم كه سارا نامادري بچه‌هاست. از وقتي هم كه سولماز به دنيا آمده بود، در فكر و خيال كودكانه‌ام به يقين هم رسيده بودم.آخر سولماز خيلي شبيه سارا بود.
سولماز اصلن در سر طاس و سفيدش يك تار مو هم نداشت. بعد از دو ماه كه از به دنيا آمدنش مي‌گذشت تازه چندتايي پرز در‌آورده بود. صورتش  از سفيدي بيشتر شبيه كاغذ نقاشي بود. برعكس خواهرم مريم كه او هم تقريبن هم سن او بود. اما مريم سبزه  بود با موهاي مشكي پر كه حتا روي پوست بدنش را هم مو پوشانده بود. وقتي با سولماز مقايسه‌اش مي‌كردم خدا را شكر مي‌كردم كه مادرم نژاد اصيل نيست. وگرنه خواهر من هم مثل سولماز شبيه تكه گوشت مرغي مي‌شد كه پوستش را لخت كرده باشند.
سارا از بس كه بچه‌ها را منع كرده بود با ما بازي كنند ديگر خودش خسته شده بود و بي‌خيال. بچه‌ها گوش به حرفش نمي‌دادند. يكبار كه به محبوبه گفت با من بازي نكند. محبوبه در جوابش گفت:'' مي‌خوام بازي كنم.به تو چه؟'' با خودم گفتم'': خوش به حالش!عجب جراتي دارد؟ اگر من به مادرم بگويم"به تو چه"نمي‌دانم چه بلايي سرم مي‌آورد.'' ما مثل برده‌ها هر چه مادرمان مي‌گفت گوش مي‌داديم. بدون اجازه‌اش حتا نفس هم نمي‌كشيديم. كتكمان هم مي‌زد.اما باز هم از سارا بيشتر دوستش داشتيم. شايد براي اينكه مادرمان از يك نژاد معمولي بود. سارا يكبار وقتي دخترش را دعوا كرد گفت: تو هم مثل پدرَ پدر سگت بي رگ و ريشه اي. بايدم با اين توله سگاي ولگرد بازي كني.
از اين حرفش خوشم نيامد و در همان عالم بچگي براي اينكه طعنه‌اش را جبران كرده باشم دست محبوبه را كشيده گفتم:'' بيا بريم خانوم بي ريخته راست ميگه. تو هم مثل مايي. براي همين  شبيه اون  لك‌لكي زشت نيستي! بدو بريم بازي كنيم.'' زير چشمي هم نگاهي به صورتش انداختم كه حس كردم دماغش از عصبانيت سرخ شده بود.از اين كه جوابش را مي‌دادم با تمام بچگي‌ام احساس خوبي داشتم.اما احساس بدي هم داشتم. چون هميشه مادرم مي‌گفت:'' بي ادبي گناهه و آدم نبايد جواب بزرگترها رو بده. حتا اگر بزرگترا اشتباه بگن''!
وقتي كه داشتيم خرخاكي بازي مي‌كرديم محبوبه به من گفت: تو خيلي شبيه مامانتي! ولي من و سعيد اصلن شبيه مامانم نيستيم.  كمي فكر كردم و با سادگي بچه‌گانه اي گفتم:'' شايد دزديدنتون. شايدم فقط بچه‌ي باباتونيد.'' محبوبه دستش را از زير خاكها بيرون آورد و گردنش را كج كرده گفت:''يعني چي؟!'' گفتم:'' يعني نداره. شما هم خيلي شبيه باباتونيد.'' بعد داستان دختر و پسري را كه نامادري‌اش مادرشان را كشته بود برايش گفتم و در ادامه اش هم گفتم: ''من كه مطمئنم سارا مامان واقعيت رو كشته و جاشو گرفته. يا يه جاي خونتون زنداني‌ش كرده. برو همه جاي خونه‌رو بگرد و مامانتو پيدا كن.'' محبوبه هميشه حرفهايم را باور مي‌كرد. مطمئن بود كه هيچوقت اشتباه نمي‌كنم. او بيشتر شبيه بك حيوان دست‌آموزي بود كه يا كارهايم را تقليد مي‌كرد يا دستوراتم را اجرا مي‌كرد. هر چند بيشتر بچه‌هاي محله همينطور بودند.دختر و پسر نداشت. محبوبه بعد از آن دو سه روزي پيدايش  نشد. وقتي كه آمد فهميدم مريض شده. مي گفت: همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي خانه را گشته اما مادرش را پيدا نكرده. حتا  به سارا هم گفته بود تو مادرم نيستي چون زشت لك‌لكي هستي. او زده بودش و در عوض محبوبه  توي صورت سارا تف  كرده بود.
مش خيرالا ‌گفت: كار بدي كرده‌ام كه اين را به محبوبه گفته‌ام. بعد براي محبوبه و من  قصه به دنيا آمدن محبوبه و سعيد  را تعريف كرد و به او گفت'': او خيلي شبيه مادربزرگ پدري‌اش است.'' محبوبه اين را كه شنيد انگاردنيا را به او داده باشند. بلند شد و دويد به دنبال پروانه اي كه كمي آن‌طرف‌تر روي يك بابونه وحشي نشسته بود.اما من باور نكردم براي همين پرسيدم:''مگه داوود هم بابا مامان داره؟!''
مش خيرالا از جايش بلند شد و بيلش را روي دوشش انداخت و رفت. من هم ايستادم و پشت سرش داد زدم:" اگه راست ميگي تو اينا رو از كجا مي‌دوني؟مگه تو مادر داوود رو ديدي؟" اما مش‌خيرالا هيچكدام از سوالهايم را جواب نداد و رفت.
يك ملخ روي يك تكه سنگ نشسته بود كه مثل برق پريدم و گرفتمش و به دنبال محبوبه دويده، صدايش كردم تا بلكه گولش زده ملخم را با پروانه‌اش عوض كنم.


پایان قسمت ششم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آذر۹۰


سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.


 


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه هشتم آذر 1390 ساعت 10 قبل از ظهر | لینک ثابت

سيما خانم خواهر سارا

           آن زمانها محله ما خاكي بود.تنها مسيري كه آسفالت شده بود جلوی خانه ی داوود بود كه آسفالتش تا كنار جوي بزرگ آبي كه از بغل گندمزار مي‌گذشت و دور تا دور گندمزار را مثل حلقه‌اي بلوري  احاطه مي‌كرد كشيده شده بود. سيما خواهر سارا هم تقريبن شبيه او بود. صورت سفيد و مات، با كك و مك‌هاي قهوه‌اي كه روي بيني‌اش را پر كرده بود.اما تفاوت‌هايي با سارا داشت كه او را متمايز مي‌كرد.
سيما خانم قدي بلند و كشيده داشت با استخوان‌بندي درشت. سفيد بود و ابروان روشن و مژ‌ه هاي زيتوني بلندش كه زيبايي خاصي به نگاهش مي‌داد. اين خصوصيات به غير از اندامش را سارا هم داشت اما شايد بيشتر به خاطر حالت نگاه‌شان بود كه با هم فرق داشتند.هميشه در عمق نگاهش يك خنده شوخ بود در صورتيكه خودش و رفتارش جدي بود.حتا به بچه‌ها كه نزديك مي‌شد با لبخندي هم توامان مي‌شد كه  تاثيرش را روي چال گونه‌اش به راحتی می‌شد ديد. او بر عكس سارا لباس بلند نمي‌پوشيد و چتر دستش نمي‌گرفت.مثل اغلب زنها مانتو شلوار به تنش مي‌كرد و يك روسري سه‌گوش رنگ روشن كه اكثرن صورتي يا آبي آسماني بود به سرش مي‌بست که از پشت گره می زد.فقط آفتاب که می شد یک کلاه جلو لبه دار و یک عینک سیاه بزرگ هم می گذاشت که من از عینکش خوشم می آمد. محبوبه مي‌گفت او از سارا بزركتر است ولي هنوز ازدواج نكرده بود. يكبار وقتي با محبوبه مي‌دويديم محكم به زمين خوردم به طرفم آمد و با دستان دراز و كشيده‌اش بلندم كرد.هنوز طرز نگاهش كه مملو از مهرباني بود را به خاطر دارم.دستش را توي جيب مانتو‌اش كرد و دو  شكلات درآورده به من و محبوبه داد.
سيما دير به دير به محله‌مان مي‌آمد.اما وقتي مي‌آمد هميشه پشت ماشينش پر از كادوهايي بود كه با دست خودش ميان بچه‌ها تقسيم مي‌كرد. بچه‌ها وقتي ماشين سيما خانم را مي‌ديدند كه مي‌آيد همگي با خوشحالي به طرفش مي‌دويدند. يك كارتون پر مي‌كرد از اسباب بازي‌هاي خارجي! عروسك هايي كه چشمشان باز و بسته مي‌شد. تانك‌‌هايي كه مي‌توانستند سنگ پرت كنند. ماشين‌هاي پليسي كه چراغ‌هايشان روشن و خاموش مي‌شد و يك بسته شكلاتي كه جعبه‌اش كارتوني بود و رنگي رنگي.نمي‌دانم پدر و مادرها بايد چند روز يا چند ماه كار مي‌كردند تا مي‌توانسند از اين اسباب بازيها بخرند؟!
او هم مانند سارا مثل نژاد اصيل‌ها راه مي‌رفت. تازه او لهجه‌ي خارجي  هم داشت.لهجه اي كه سارا نداشت و اين هم باز يكي از آن چيزهايي بود كه سيما را از سارا سوا مي‌كرد و به زيبايي صورت سيما مي‌افزود.محبوبه و سعيد با خاله‌اشان سيما بيشتر احساس راحتي مي‌كردند تا با مادرشان! سارا مي‌گفت:بچه دوست ندارد.اين را وقتي به سيما هم مي‌گفت من شنيده بودم.همان وقتي كه سارا مش‌خيرالا را موقع ريختن شربت قرمز رنگ توي ليوان پايه بلندش، وقتي سعيد بي‌هوا زد شربت تويش را ريخت دعوا كرد و آن‌چنان سيلي محكمي به صورت سعيد زد كه مش خيرالا برق از كله‌اش پريد سعيد را بغل كرد و به سينه‌اش چسبانده در مقابل سارا ايستاد. نگاهش چنان خشمي داشت كه ابروان پرپشتش توي هم رگه خورده بود. خوب يادم هست سارا براي بار اول از نگاه مش خيرالا ترسيده بود براي همين هم نگاهش را از او گرفته پشتش را به او كرد. سعيد چنان سرش را به سينه مش‌خيرالا چسيانده بود كه گويا آرزو مي‌كرد هيچوقت از بغل او بيرون نيايد.سيما به سمت مش خيرالا رفت و سعيد را از بغل او گرفت.رد انگشت‌هاي سارا مثل يك جاده‌ي چهار لاين روي صورت سعيد نقش بسته بود. مش خيرالا نگاهي هم به صورت داوود كرد و از آنجا رفت.سيما سعيد را كنار ما نزديك تاب روي زمين گذاشت.داوود سوار سزار شد و يورتمه و آرام  در گندمزار سوخته شروع به اسب سواري كرد.سيما در حالي كه دستش را روي شانه‌ي سارا مي‌گذاشت پرسيد:چته؟يه جور رفتار مي‌كني انگار بچه‌ي خودت نيستن!سارا دست سيما را به عقب هل داده گفت:من مثل تو نيستم!من از اين بچه‌ها بدم مياد!از اين آدما بدم مياد!من از اين مملكت از اون پيرمرد خرفت با اون نگاه نكبتش بدم مياد!
سيما گفت:اگر از بچه‌ بدت مي‌اد چرا هر روز يه دونه پس مي‌اندازي؟
-واسه اينكه مرتيكه هرزه  زير دست و پاي بچه‌هاش له بشه!به خيالش آلن دولنه!وگرنه نميشه جمعش كرد. افتضاحي رو كه با صديقه به بار اورد يادت رفته؟مرتيكه بي‌شعور پست!
سيما سرش را تكاني داده و گفت:تمام حرف‌هات مسخره‌اس!آدم پست يعني چي؟اون شوهرته!سعيد هم پسرته!تو بايد واقعيت رو بپذيري.اينجا انگليس نيست!ايرانه!تو داري تو اون حال و هوا پرواز مي‌كني!خوبه اونجا زندگي هم نكردي!
-من نمي تونم مثل تو باشم!من نمي‌تونم فراموش كنم كي هستم!
هنوز حرفش تمام نشده بود كه سيما داد كشيد:مگه ما كي هستيم سارا؟همه آدميم!وبا دست اشاره‌اي به من و محبوبه كرده گفت:نگاه كن هر دو بچه شبيه هم هستن يكي انگليسي ايراني دو رگه و ديگري يك دختر بچه‌ي  بيچاره ايراني!
اين را كه گفت از او بدم آمد. تانكي را كه آن‌روز غروب به من داده بود جلوي پايش پرت كرده و بدو بدو رفتم.محبوبه هم عروسكش را جلوي پاي سارا انداخت و به دنبالم دويد. بعد از آن روز سيما هر وقت عروسك و ماشين مي‌آورد حتا طرف ماشينش هم نمي‌رفتم. تا اينكه خودش يك روز به در خانه‌مان آمد و عروسكی را به مادرم داد تا به من بدهد. بيچاره خبر نداشت كه اسباب بازيهايي را كه مي‌داد من و محسن دزدكي مي‌گرفتيم و يك جايي روي پشت بام قايم مي‌كرديم كه يك‌وقت مادرم متوجه نشود. مادرم سيما خانم را هم دوست نداشت.خودش چند بار گفته بود هر كس از آن شربت‌هاي قرمز بخورد آدم بدي است. من هم جرات نكرده بودم بگويم كه او اصلن از آن شربت ها نمي‌خورد.بیرون خانه بودم که موقع رفتن عینک سیاهش را روی چشمانم گذاشت و صورتم را ماچ کرد و رفت.از ترس مادرم عینک را قایم کردم و از خوشحالی کم مانده بود ذوق مرگ بشوم.
روزگاري داشتيم.مادرم عروسك را انداخت توي سطل و مواظب بود تا یک وقت من برندارم تا اينكه آشغالها را گذاشت پشت در تا پيك بهداشت آمد و برد.يادم نمي‌رود فردا صبح وقتي كه عروسكم را دست مريم دختر همسايه‌مان ديدم چقدر لجم در آمد. بعد از آن سيما خانم رفت و هيچوقت نيامد. محبوبه مي‌گفت: آن شب ميان سارا و سيما دعواي سختي پيش آمده بود و سارا حتا سيما را با سيلي زده بود.بعد از مدتي هم گفت كه خاله‌اش رفته انگليس تا در دانشگاه درس بخواند و در آنجا قرار است با يك دكتر ايراني معروف ازدواج كند.

 

پایان قسمت پنجم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آبان۹۰

سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.


نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 10 بعد از ظهر | لینک ثابت

(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)سارا زن داوود!

             سارا چنان قيافه‌اي براي مردم  مي‌گرفت كه انگار دختر شاه پريان است.آن هم با آن قيافه قناصش كه هم چاق بود، هم زشت! مژه و ابروهايش روي آن صورت ليت و سفيدش اينقدر زرد و بور بود كه انگار اصلن نداشت.به چشمانش كه سبز روشن بود هم آن‌چنان سرمه‌اي مي‌كشيد كه بيشتر شبيه شبح مي‌شد كه اگر يك وقت به خوابت مي‌آمد حتمن با عزراييل اشتباهش مي‌گرفتي و مي‌مردي. اما با اين قر و قيافه داوود برايش مي‌مرد. اين حرفهاي من نيست. اين ها را آن زمان زنان محله مي‌گفتند! آنها مي‌گفتند: همه‌ش به خاطر پول پدرشه!  وگرنه زنی که حداقل سیزده، چهارده سال از شوهرش بزرگتر باشه و صورت آبله دارش حال آدمو به هم بزنه، مگه قربون صدقه رفتن داره؟! اگه سر سفره‌تون بشينه نمي‌تونيد يه ليوان آبم بخوريد! رنگش اينقدر سفيده كه انگار آق ملي گچي گچ‌كاريش كرده !
كك و مك هاي قهوه اي پررنگي كه تمام صورتش را پر كرده بود و ابروان و مژه هاي بور!حتا رنگ سبز خوشرنگ چشمانش هم از نظر زنان محله زشت بود. مادرم مي‌گفت: با اينكه سبزه اما صورتشو عينهو مرده‌ها كرده! بعد آهي مي‌كشيد و ادامه مي‌داد: خدا شانس بده! افاده‌اش طبق‌طبق،سگايي مثل داوود و ويكتوريا و گاييني به دورش وق‌وق!
محبوبه مي‌گفت؛ مادربزرگ مادرش انگليسي است و آنجا زندگي مي‌كند. او مي‌گفت: خانواده مادرش در انگليس چندين مزرعه دارند كه هزاربرابر مزرعه مش خيرالاست. آنها در مزرعه‌شان يك عالمه اسب هاي عربي دارند و هزارتا نوكر از اسب‌هاي مادربزرگش نگهداري مي‌كنند.آنها حتا در مسابقات اسب سواري هم شركت مي‌كنند و هميشه هم برنده مي‌شوند.او مي‌گفت: مادرش سارا دكتراي زبان فرانسه دارد تازه به غير از آن هم  مي‌تواند آلماني را مثل انگليسي به خوبي حرف بزند.
آن زمانها مثل الان نبود. اسم بچه تهراني كه داشتي هيچ كسي را آدم حساب نمي‌‌كردي. حالا چه برسد خارجكي هم باشي! الان كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم بيچاره سارا حق داشت كه با زنان محله جور نشود. او كجا و زنان محله کوچه باغ كجا! سارا عادت داشت لباس بلند بپوشد مثل زنان فيلمهاي خارجي قديمي و يك چتر هم مي‌گرفت توي دستش. يكبار سر اين قضيه با محبوبه حرفم شد به او گفتم: مادرت عقل نداره! آخه كي تابستون اونم ‌ وقتي باران نمياد دستش چتر مي‌گيره؟ او هم قانعم كرد كه در خارج زنها در تابستان هم چتر دستشان مي‌گيرند.راست مي‌گفت. خودم شب همان روز در يك فيلم خارجي ديدم كه يك زن خارجي در مزرعه راه مي‌رفت و با اينكه هوا آفتابي بود بالاي سرش چتر نگه داشته بود.البته او از سارا خيلي خوشگلتر و مهربان‌تر بود.
سارا هميشه مش‌خيرالا را مجبور مي‌كرد تا كفشهايش را دستمال بكشد. داوود از اينكار خوشش نمي‌آمد و سرش را بر‌مي‌گرداند و مي‌رفت.شايد او به جاي سارا از موهاي سفيد و سن و سال مش‌خيرالا خجالت مي‌كشيد.او زن عجيب و غريبي بود. بچه‌ها را دوست نداشت اما براي سومين بار حامله شده بود.هيچكس دليلش را نمي‌دانست اما من مي‌دانستم.حالا بعدها مي‌گويم از كجا!
بعد از اينكه كلفت پيرشان مرده بود، مادربزرگش، يعني مادر پدري‌اش مي‌آمد و كارهايش را انجام مي‌داد. تا اينكه وقتي سومين بچه‌اش را حامله شد مادرش يك توله سگ و يك دختر روستايي كه از روستاهاي شمال از پدر و مادرش گرفته بود و پول اجاره يك ساله‌اش را داده بود به خانه‌اش فرستاد. كلفت كه آمد مادربزرگ رفت.كلفت خانه، صديقه گندمي بود با اندامي زيبا و كشيده، چشمان ميشي!موهاي بلند و پرپشت كه هميشه مي‌بافت و از زير روسري بيرون مي‌زد. به نظرم بيشتر شبيه مينياتورهايي بود كه در ته ظرفهاي ملاميني قديمها نقاشي مي‌كردند و الان كمتر مي‌شود پيدا كرد.
اما دو ماهي نگذشت كه پدر سارا آمد و در محله الم‌شنگه اي راه انداخت كه نگو! داد دو پسرش  چنان داوود را زدند كه بيچاره به حالت مرگ افتاد. داوود بدبخت،قسم به خدا و پيغمبر كه كاري نكرده است.اما فايده‌اي نداشت.مگر آنها خدا و پيغمبرش مي‌شناختند؟ آنقدر با شلاق زدنش تا اينكه مجبورش كردند جلو اهل محل به گوه خوردنش هم براي سارا اعتراف كند.
موقع غروب نزديك موتورخانه مش‌خيرالا با زردچوبه  و زرده تخم‌مرغ  و روغن حيواني چيزي درست كرده بود و به جاي شلاق‌هاي برادرزنهاي داوود مي‌ماليد.آنها مثل چندتا سگ چاق وحشي به جان داوود افتاده بودند و آش و لاشش كرده بودند.كنار مش‌خيرالا نشسته بودم و نگاهشان مي‌كردم. داوود مي‌گفت:آش نخورده و دهن سوخته! مش خيرالا حرف نمي‌زد و فقط كارش را انجام مي‌داد. نمي‌دانم چرا گريه هم مي‌كرد. او كه داوود و خانواده‌اش را دوست نداشت.
به شب نرسيده عاقدي جور كردند و صدیقه را به عقد راننده شان مجید درآوردند که زیاد هم پسر بدی نبود.مثل داوود خوشتیپ و قد بلند نبود ولی سر به زیر بود و به قول مش خیرالا آقا. راستش را هم بخواهید خودم چندبار دیده بودم که با صدیقه کنار ماشین حرف می زدند. سارا مقداري از لباسهاي كهنه‌اش را به عنوان پيشكش به او داد.اما آن لباسها مگر به درد صدیقه می خورد؟
سارا ول‌كن قضيه نبود و  بدن دختر بيچاره را با شلاق سزار سياه  و كبود مي‌كرد. به ده روز هم نكشيد كه راننده‌شان با كاديلاك سارا وقتي از خانه پدر سارا برمي‌گشتند تصادف كرد. که از کادیلاک هیچچیزی باقی نماند. همين بهانه اي شد كه سارا پايش را بكند در يك كفش كه الا و بلا اين زن و شوهر بايد گورشان را از اين خانه گم كنند. صديقه و شوهرش از خدا خواسته  زیر زمین سیدکمال را اجاره کردند و از خانه داوود رفتند.الان که فکرش را می کنم شاید مجید مخصوصن آن بلا را سر ماشین سارا آورد تا انتقام صدیقه را بگیرد. هرچه بود خيال سارا راحت شد. ماشین هم که درب و داغون شده بود ماند جلو در خانه داوود و جای خوبی شد برای بازي ماشين بازیهای کودکانه ما! اما بعدها داوود به خاطر سر و صداي بچه ها آن را برد و انداخت داخل ماشين‌هاي اسقاطي كه قبرستانش خيلي هم از باغ دور نبود و صاحبش آقاي گاييني بود.
چند وقت بعد به جاي صديقه كلفت قبلي، يك پيرزن خارجي آمد. هنوز هم نمي‌دانم شايد از اقوام سارا بود ولي هر كه بود به قول توران خانم زن سيدكمال كه در قيافه گرفتن دست كمي هم از سارا نداشت زبان نفهم بود. ولي خب خدايي بعد از آمدنش زندگي داوود هم سر و ساماني گرفت. به قول توران خانوم بچه‌ها تميزتر شدند و رنگ و رويشان گل انداخت.
اما اين چيزها باعث نمي‌شد كه از مسووليت‌هاي مش خيرالا كم شود.انگار سارا با اين بيچاره پدر كشتگي داشت. مسووليت خانه داری و حمام بچه ها با كلفت بود و تميز كردن سزا،باغ و پذیرایی از میهمانها با مش خيرالا! يك بار پدر سارا و آقاي گاييني كه آمده بودند گندم‌زار و كره اسبي را بازي مي‌دادند، سارا مش خيرالا را مجبور كرده بود تا با يك بطري و چند ليوان تا شب آنجا جلوي آفتاب بايستد و برايشان هي از شربت قرمز رنگش كه من آن زمان فكر مي‌كردم آب انار است بريزد بخورند. سارا حتا براي سرگرمي پدرش و آقاي گاييني روي صورت مش خيرالا از همان شربت‌هاي قرمز رنگي كه توي بطري بود پاشيده بود و آقاي گاييني با آن شكمش مش خيرالا را مسخره كرده بود مي خنديد. سارا هم دست به شكم گاييني مي‌زد و براي بالا و پايين رفتنش از خنده غش مي‌رفت. سيما خواهر سارا از اين كار سارا ناراحت شده و مش خيرالا را فرستاد تا برود از باغ برايش انار بچيند و پشت ماشينش بگذارد.
بيچاره مش خيرالا بعد از آن همه تحقير چقدر داوود دعوايش كرد كه چرا وقتي اينها يكجا جمع مي‌شوند خودش را جايي گم و گور نمي‌كند؟! شايد هم دق و دلي كه از مسخره بازي‌هاي سارا و گاييني ديده بود سر اين بيچاره در مي‌آورد.سيما رفتار سارا را نمي‌پسنديد.اين را من هم كه بچه بودم متوجه شده بودم.حتا گاييني جرات نمي‌كرد نزديك سيما هم بشود.چه برسد به او شربت تعارف كند و يا بخواهد با او شوخي كند.تفاوت رفتاري ميان سارا و سيما اينقدر زياد بود كه  اصلن باورت نمي‌شد آن دو خواهر باشند.داوود هم احترام زيادي به سيما قائل بود كه گاهي مي‌شد حس حسادت را در چشمان سارا ديد.

پایان قسمت چهارم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آبان ۹۰

 

سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.


نوشته شده توسط ستاره در جمعه بیستم آبان 1390 ساعت 11 قبل از ظهر | لینک ثابت

سزا(seza)(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)

                داوود برای توله ی ویکتوریا یک شیشه شیر هم خرید.آن هم از نوع شيشه اي نه پلاستيكي! اما سارا دلش راضی نشد که کودک خودش شیر مادر بخورد و یادگار ویکتوریاي عزيزش  شیرخشک. پس تصميم گرفت هر دو نوزاد را خودش از سينه شیربدهد.اما شير سارا به مزاج توله سگ خوش نيامد و اسهال شد.به دستور دامپزشك مش خيرالا از گله برايش شيرتازه گوسفند يا بز مي‌اورد مي جوشاند و در شيشه مي‌ريخت و سارا شخصن شيرش مي‌داد.چون مي ترسيد مش خيرالا نتواند توله‌اش را شير بدهد و خدايي ناكرده شير وارد شش هايش شده و يادگار ويكتوريا بميرد.
بیچاره مش خیرالا از خورد و خوراک افتاده بود.حالش از همه چيز و همه كس به هم مي‌خورد.اما خب چهار هفته طول نکشید که سزا روی پا ایستاد و غذاي كمكي اش شروع شد.مش خيرالا مامور بود تا به غير از كارهاي باغ و گندمزار غذاي توله را هم آماده كند.هر روز صبح مقداري شير ، بيسكوئيت و گوشت را باهم مخلوط مي كرد تا به صورت فرني در مي‌امد.سارا هم  آن را به قسمتهاي كوچك تقسيم ميكرد و در وعده هاي مختلف به سزا ميداد.سزا روز به روز زيباتر مي‌شد و وابستگي سارا به او بيشتر.حتا به نظرم از سولماز دخترش كه به نوعي با سزا برادر و خواهر شيري هم بودند و تقريبن شبيه مادرش بود زيباتربود.
مش خيرالا از سزا خوشش نمي آمد اما من خيلي دوستش داشتم.نمي‌دانم اگر سارا مي‌فهميد من غذايم را به سزا مي دهم چه بلايي به سرم مي‌آورد و يك جنگ تمام نشدني با مادرم راه مي‌انداخت.آن هم با مادري كه اگر مي‌فهميد من نزديك خانه ي داوود شده ام حتمن به قول خودش جنازه‌ام را در چاه دستشويي مي‌انداخت و اگركسي از او  مي پرسيد: دخترت كجاست؟در جوابش مي‌گفت:فرستادم دهات پيش فاميلا!
من كاري به مادرم و مش‌خيرالا نداشتم از سارا زن داوود هم بدم مي‌آمد. اما سزا را خيلي دوست داشتم.برعكس سارا هم خوشگل بود هم خوش‌هيكل! مش خيرالاي بي انصاف گاه‌گاهي چنان با لگد به شكم سزا مي زد كه دلم مي‌خواست بروم و به سارا بگويم. اما از ترس مادرم عمرن! نمي توانستم چنين كاري بكنم.چون اگر مي‌فهميد، من بودم و چاه دستشويي و مسافرت ساختگي دهاتشان. يادم مي‌آيد براي اينكه از مش خيرالا انتقام بگيرم يك بار بيلش را دزديم و كشان كشان داشتم مي‌بردم بياندازم داخل چاه كنار زمين كه رسيد و مچم را گرفت.من هم بيل را به زمين انداخته و در حالي كه فرار مي‌كردم گفتم:اگر يه بار ديگه سزا رو بزني خودتو مي‌ندازم تو چاه كه خدا خودتو يه راست ببره جهنم. اگر كسي هم پرسيد مش خيرالا كجاس ميگم رفته دهاتشون!
هنوز عصبانيت مش خيرالا كه توام با خنده بود يادم مي‌ايد.خدا بيامرزتش!بعد از آن تا روزي كه سزا را انداخته بود توي آلونكش آن هم براي ترساندن ما هيچ وقت نديدم سزا را اذيت كند.شايد به حرف من گوش داده بود يا شايد هم ترس از مردن،يا وعده جهنم و مسافرت داهاتشان كه داده بودم او را  خيلي ترسانده بود.
بعد از آن هم اصلن به روي خودش نياورد. انگار بين من و او هيچ اتفاقي نيافتاده است.حتا عصر آنروز كه فرقون پر از صيفي جات و انارش را آورد، بچه ها دورش جمع شدند،ديد كه خيلي دورتر ايستاده ام و نزديكش نمي شوم. اولين قاچ شتري هندوانه را داد به محسن تا برايم بياورد.بعد با لبخند و دست اشاره كرد تا نزديكش بشوم. من هم رفتم.خواست اولين بقچه پراز انار شكسته را به دستم بدهد.اما من  لقمه‌ي گوشت كوبيده‌ام را نشانش داده گفتم: مي‌خوام بدمش به سزا!من سزا رو بيشتر از تو دوست دارم. این را گفتم و  پا به فرار گذاشتم.
تكه نان را كه جلو سگ انداختم سارا همراه خواهرش سيماخانم سر رسيد اما سزا براي اينكه سارا متوجه لقمه نشود روي تكه نان خوابيد.از ترس داشتم مي‌مردم.سارا كنار سزا نشست و سرش را بوسيد بعد از جا بلند شد و در حالي كه نگاه تحقير آميزي به من مي‌كرد از كنارم رد شد و به طرف گندمزار رفت.سارا زن عجيبي بود.صفحه‌ي خاطراتم را كه ورق بزنيد شما هم به اين ادعاي من پي خواهيد برد.آنقدر عجيب بود طوري‌كه من با بچگي‌ام متوجه آن شده بودم.

 

پایان قسمت سوم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آبان ۹۰

سبزنوشت:قسمت اول و دوم در دو پست قبلي.


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 1 بعد از ظهر | لینک ثابت

قسمت دوم "ویکتوریا"(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا!)

            نمی‌دانم از اسب داوود سزار(sezar) كه قولش را داده ام، بگویم یا سگش سزا(seza)!بگذارید اصلن داستان به دنیا آمدن سزا را بگویم يا نه حتا قبل‌تر از آن داستان بارداری مادر با اصل و نصبش ويكتوريا را، تا برسيم به قصه‌ي به دنیا آمدن سزا و باقی ماجرا! برای آشنایی با سزا(seza) و سزار(sezar)  هنوز دفترم خيلي جا دارد. سگ داوود يا بهتر بگويم سگ زنش سارا، ویکتوريا، یک سگ بود ازنژاد اصیل. من چه مي‌دانستم نژاد اصيل چيست؟! اين را در كنار گندم زار وقتي سارا و خواهر زیبایش سيما خودشان را آماده اسب سواري مي‌كردند، سارا گفت. درست همان وقتي كه ويكتوريا مثل دختران توي فيلم هاي خارجي مقابلش زانو زد! سارا بدنش را مثل یک گربه ی خپل كشي ‌داده گفت: مثل صاحبش اصيل و نجيبه! با اينكه داوود از اين حرف قيافه‌اش به هم ريخت، در تاييد و پاچه ليسي حرف همسرش يا الان كه فكرش را مي‌كنم به طعنه! نمي‌دانم، گفت:آره خونواده‌ي اين هم مثل خونواده ي تو اصيلن عزيزم! باورت مي‌شه گاهي حركاتش منو ياد مادرت مي‌ندازه!
مادر سارا چند وقت پيش‌تر، وقتي كه فهميده بود دخترش براي سومين بار حامله شده  ويكتوريا را به عنوان يك هديه يا به قول امروزيها سوپرايز به همراه يك كلفت خوشگل و خوش قدوبالا فرستاده بود که مثلن دوران بارداري براي دخترش سخت نگذرد.که برای بدبخت مصیبتی شد که نگو!  ویکتوريا چند وقتی می‌شد که سر به هوا شده بود.طوری که می رفت و دیگر پیدایش نمی‌شد. وقتی داوود تمام گندمزار و باغ را به اجبار زنش  با مش‌خيرالا دنبالش می‌گشتند اما پیدایش نمی‌کردند، قسم می‌خورد که اگر اینبار پیدایش کند حتمن می‌کشدش! اما قسمش بیخود بود. غلط كرده بود! چرا که از سارا مثل سگ می‌ترسید. خودش خوب مي‌دانست كه تمام زمین‌ها و حتا باغ انار هم صدقه‌ی سر زنش است. به خاطر او هم بود که آنجا برای خودش آقایی می‌کرد. هر چند قيافه‌اش شبيه هنرپيشه‌هاي ايتاليايي بود كه  من با تمام بچگي‌ام آرزو داشتم يك روز زن يكي از آنها شوم.قد بلند،خوش پوش و خوش تیپ٬ با چشماني كمي گود رفته و مردمكي روشن عسلي و صورتي كشيده ی سبزه!اما خب به قول دايي علي چه فايده خاك بر سر  وقتی سارا را می‌دید شروع می‌کرد مثل ویکتوريا برایش پاچه خواري و وق وق کردن! همين كه به قول مادرم شلوارش را كثيف نمي‌كرد جای شکر داشت و خودش كلي بود!
شبها که ویکتوريا آش و لاش،خسته و کوفته مثل سگهاي ولگرد به خانه برمی گشت از ترس داوود مستقیم به کنار سارا می‌رفت و جلوی پایش زانو می‌زد. سارا هم به مش خیرلا دستور می‌داد تا پیش غذای سگ عزیزش را که تمام کرک و پرش ریخته بود و تمام خانه را با موهایش به گند می کشید آماده کند. پیش غذای ویکتور خانم موادش تشکیل می‌شد از كيك لی لی پوت و مقداری سریلاک يا شیر خشک و آب شيرين که مش خیرالا با بیچارگی جلوی ویکتوریا می گذاشت.بعد از پیش غذا هم سر میز شام تکه گوشت بزرگ گوساله ای را برایش می انداخت،مي‌خورد.مش خیرالا هم بعد از غذا ظرف غذاها را با آب و خاك می‌شست تا نجاستشان كاملن از بین برود.در نگاه مش خیرالا موقع شستن ظرفهای غذا و دور ریختن باقی غذاها می‌توانستی هوس خوردن یک تکه گوشت را هم ببيني!اما هرگز به خودش اجازه نداده بود که از غذای خانواده داوود به دهانش بگذارد.اغلب غذايش سيب‌زميني‌هايي بود كه در بوستان كوچك خودش مي‌كاشت. آنها را در پيت حلبي هفده‌كيلويي روغني كه پر از چوب زغال شده  بودكباب مي‌كرد و گاهي هم مي‌گذاشت لاي بقچه‌ي نانش با کمی کره و روغن حیوانی مي‌آورد و با بچه‌ها دور هم با نمک می زدیم مي‌خورديم. همیشه فکر می کردم از داوود خوشش نمي‌آید. یکبار خودم دیدم که داوود صدتومن پول به دور از چشم سارا به او می‌داد ولي او برنداشت.داوود هم ناراحت شد و با لگد زد تمام بند و بساطش را به هم ريخت.داوود گريه مي‌كرد و داد و بيداد و يك چيزهايي هم به زبان لري مي‌گفت كه من نمي‌فهميدم طوري كه فكر مي‌كردم دارد به او فحش مي‌دهد.اما مش خيرالا بيلش را برداشت،انداخت روي دوشش و بي توجه به او رفت. مش خيرالا اعتقاد داشت که تمام خانه و خانواده  داوود نجس هستند.حتا وقتی سعید پسر سه ساله ، موفرفری و چشم سبز زیبای داوود به طرفش می‌رفت او با اکراه آن هم گاهي برای رضای خدا بغلش می‌کرد و بعد از بغل کردنش تمام بدنش را در آب موتورخانه تميز می‌شست، لباسهایش را عوض می کرد و لباسها را در گل می‌خواباند. بعد با تايد کاملن شسته آب مي‌كشيد و  جلوی آفتاب پهنشان می‌کرد.
مش خيرالا مي‌دانست که سارا چقدر نگران سگش است.اوحتا چند وقت پیش به مش خیرالا گفته بود که ویکتوريا عادت شده است.چشمتان روز بد نبیند بیچاره مش خیرالا را مجبور کرده بود که در این مدت برای ویکتوريا جگر کباب کند.به غیر از این تر و تمیزش کند.مش خیرالای بدبخت هم در آن ده،پونزده روز جد و آبادش را دیده بود.حالا هم که یک هفته ای مي‌شد ویکتوريا مشکوک به بارداری بود٬ سارا زنگ زده بود تا دامپزشک بیاید معاینه اش کند!خود سارا هم حامله بود و دو ماهی تا زایمان فرصت داشت و درد بارداری را خوب می فهمید.حتمن برای همین ویکتوريا را خوب درک میکرد و از مش خیرالا می خواست مثل داوود که هوای او را داشت او هم هوای سگش را داسته باشد.
بعد از گذشت دوماهي ویکتوريا توله هایش را به دنیا آورد. اما بعد از زایمان به قول دكتر خانوادگيشان دچار کمبود کلسیم شده تشنج کرد.اما با تزریق کلسیم با دوز بالا سکته کرد و مرد. هفت بچه ی بی مادر ماند و سارا که خودش  با هر بار زايمان دچار افسردگی هم مي‌شد! با مرگ ویکتوریا غمش بیشتر شد.اما داوود از خدا خواسته شش تا از توله‌هاي به قول معروف درجه يك  نژاد اصيل را به دامپزشک خانوادگیاشان به قيمت خوبي فروخت . یکی را هم نگه داشت تا زنش بيشتر از اين دلمرده نشود.برايش جشني گرفتند و  اسمش را هم گذاشتند سزا(seza)!

 ـــــــــ پایان قسمت دوم ــــــ نوشته شده توسط "ستاره كلهر"ــــ مهرماه هزار و سيصد و نود


نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت 7 بعد از ظهر | لینک ثابت

باغ انار(برگی از خاطرات من و مش خیرالا!)

            آن زمانها سر كوچه‌مان يك باغ بزرگ انار بود.از صبح تا شب در باغ و گندم‌زار به دنبال پروانه‌ها و ملخ‌هايي كه رنگ بالهايشان با هم فرق داشت مي‌دويديم و مسابقه مي‌داديم. هر روز قرار بود يك رنگ خاص را جمع كنيم.يك روز بنفش،يك روز سبز و يك روز صورتي! اين يك مسابقه بود كه بين من و برادرم محسن و بچه هاي محل به صورت يك جور بازي در‌آمده بود.گاهي هم از اين بازي كه خسته مي‌شديم،يك كپه خاك نرم با الك آشپزخانه مادر درست مي‌كرديم و خرخاكي‌هاي بيچاره را مي‌انداختيم داخلش!هركس كپه خاكش زودتر ريزش مي‌كرد و مي‌ريخت برنده بود.وقتي هم كه خرخاكي گيرمان نمي‌آمد،انگشت‌هاي شست دستهايمان را به هم قلاب كرده و مي‌گذاشتيم زير خاك و آرام حركت مي‌داديم و اين كار همان خرخاكي‌هاي پدرسوخته‌اي را كه از دستمان در رفته بودند جبران مي‌كرد.
يك مش‌خيرالهي هم بود كه مي‌گفتند داوود صاحب باغ استخدامش كرده است تا مواظب باغ و گندم‌زارش باشد.خدا بيامرزدش مش خيرالا را.راستش ما كه داوود را زياد نمي‌ديديم.اگر از ما بچه‌ها و حتا پسرش سعيد و دخترش محبوبه كه هم‌بازي ما بودند مي‌پرسيدي صاحب باغ كيست؟ همه مي‌گفتيم:خب معلومه مش خيرالا! مش خيرالا كنار گندم‌زار نزديك باغ انار براي خودش يك بوستان كوچك درست كرده بود كه با عشق در آن صيفي كاري مي‌كرد.طالبي،خربزه،هندوانه،خيار چمبر و ...شايد بيشتر از باغ و گندم‌زار كه حتا به قولي امانت بود، نگران بوستان كوچكش بود كه ما بچه‌ها داغونش نكنيم.هرچند محصولاتش را هم خودش نمي‌خورد به محض اينكه وقتش مي‌رسيد مي‌ريخت داخل فرغون و مي‌آورد مقابل باغ و بچه‌ها را جمع مي‌كرد دور خودش و همه را بين بچه‌ها تقسيم مي‌كرد تا به خانه‌هايشان ببرند. بعد هم يك خربزه يا هندوانه مي‌تركاند و بين بچه‌ها شتري قسمت مي‌كرد و يك قاچي هم خودش مي‌خورد و مي‌رفت.الان كه فكر مي‌كنم مي‌فهمم چه لذتي از زندگي مي‌برد خوش به حالش!كاش مي‌شد من هم يك دنيا داشتم اندازه بوستان مش‌‌خيرالا و آن را با بچه‌ها تقسيم مي‌كردم.
آلونكي هم كنار بوستانش درست كرده بود كه خرت و پرت‌هايش را در آن مي ريخت.براي اينكه نزديك بوستانش نشويم و محصولاتش را حيف و ميل نكنيم يك بار سگ داوود "سزا(seza)" را در آن انداخته درش را قفل كرد  و  ما را برد  تا از پنجره‌اش ببينيم آنجا چه وضعي دارد.يادم مي‌آيد بيلش را به زمين زده و به‌ آن تكيه داد و گفت:اين زندون منه!اوني هم كه توشه گرگمه!هر كسي بخواد به باغچم نزديك بشه با گرگم طرفه!تازه به غير از اين گرگه چندتا مار گنده هم دارم كه خوابيدن كف زمين زندون و شما نمي‌بينيدش!
من كه سزا را خوب مي‌شناختم و هميشه نصف غذايم را از مادرم قايم مي‌كردم تا به او بدهم و سزا هم براي همين مرا خيلي دوست داشت به خيال خودم زرنگي كرده دستش را خوانده،گفتم:برو بابا! اينكه سزاس!
چشمتان روز بد نبيند اين را كه گفتم، مش‌خيرالا سر و ته بغلم كرد و گفت:الان مي‌ندازمت پيشش تا ببيني سزاس يا نه! نمي‌دانم با تمام اطمينان قلبي كه داشتم او خود سزاس، چرا ترسيدم.مي‌دانستم اگر سزا بفهمد كسي مرا اذيت مي‌كند تكه پاره‌اش مي‌كند.اما ترسيدم و شروع كردم به جيغ زدن!سزا كه صداي جيغم را شنيد شروع كرد به پارس كردن و خود را به در و ديوار آلونك كوبيدن!برادرم محسن و بقيه بچه‌ها پا گذاشتند به فرار و من ماندم و مش خيرالا و گرگش!مش‌خيرالا هم دستش را شل كرد تا راه فراريا به قول خودمان راخدا به من بدهد و من هم مثل فشنگ تا خود خانه را دويدم.
غروب كه غذايم را براي سزا بردم اشك در چشمانم جمع شده بود.سزا با چنان سرعتي به طرفم آمد كه ترسيدم و غذا را انداخته و فرار كردم.اما سزا بي‌توجه به غذايش همچنان به دنبالم مي‌دويد.سزا بدو! من بدو! تا اينكه مقابلم ايستاد و من هم درجا ميخكوب شده و مات و مبهوت به چشمانش چشم دوختم.انگار چشمانش پر از اشك و ترديد بود به طرفم آمده و در مقابلم زانو زد و شروع كرد به ماليدن سرش به كفشهاي صورتي‌ام.خيالش كه از بابت آرامش من راحت شد شروع كرد به چرخيدن و طواف كردن دورم و بوكشيدن و من نشستم و شروع كردم بلند بلند گريه كردن!نمي‌دانستم چرا گريه مي‌كنم ولي الان كه فكر مي‌كنم دليل گريه خودم را مي‌فهمم! اما دليل گريه سزا را نه!شايد براي عذاب وجداني بود كه نتوانسته بود در موقع احتياجم كمكم كند.شايد هم براي اينكه ترسيده بود...نمي‌دانم!واقعن نمي‌دانم!
يادش بخير و خدا بيامرزد مش خيرالا كه چكار كرد با خودش و من و آن سگ!  و چه خاطره اي شد برايمان! تازه اين نبود!داوود يك اسب هم داشت كه اسمش "سزار (sezar)"بود.شايد صفحه بعد دفتر خاطراتم را داستان من ، سزار و مش خيرالا پركند.


 ـــــــــ پایان قسمت اول ــــــ نوشته شده توسط "ستاره كلهر"


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ساعت 11 قبل از ظهر | لینک ثابت

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ

پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

زود باشید روزها رو پیدا کنید
استاد
تغییر!
(برگي از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)آقای گایینی
(برگي از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)بچه‌هاي محله و بچه‌هاي داوود
سيما خانم خواهر سارا
(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)سارا زن داوود!
سزا(seza)(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)
قسمت دوم "ویکتوریا"(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا!)
باغ انار(برگی از خاطرات من و مش خیرالا!)
خاله طوطی!
هر دم از این باغ بری می‌رسد...
لاكپشت‌ها و قورباغه‌ها!
هیچ کار خدا بی حکمت نیست!
زنان زحمتکش
دندان عقلت را باید بکشی!
کدخدای بی خدا
سواد داري؟بي‌سوادي؟
گور باباي حسن!
اين را برداريد،آن حذف كنيد!
خدا بیامرزدش آدم خوبی بود!
کنتور مشهدی خوشقدم و آقای اداره ی برق
سدجواد پسر پدرش
آقای صد و هیجده
یک اتفاق شبیه ملی شدن صنعت نفت
دروغ شاخدار
اتوبوس 1
آن مان نماران
مردم ما هيچي نمي‌فهمند...
قسم

پیوند های روزانه

پیوند ها

شادي آفرين آرش
شادي آفرين آرش 2
نوش آفرين آرش
☆آتيشپاره
سورنا آرام
مهدي آسماني
ايمان افتخاري
الف-كاف
داريوش احمدي
روح‌ا...احمدي
حسن اسدي
داريوش اقبالي
الف- ساقي
ايوانيكي
☆محمد باباصفري
بانوي نيمه شب
مهدي برزگر
باران....
بــــــــاران...
محمدرضا پوراحمد
☆پسر نوح
پارميس
عيسا پيران
ترنــــم
تبديل كد...
نیلوفر.ج.بدیعی
خليل جوادي
استاد جعفرزاده كسياني
مجتبا جواني
ساغر جمشيدي
زهرا جعفري
*سورين چاقمي
مهدي خاكي
مريم خجسته
زهرا خفاجي
مهدي داسار
عليرضا دانشوريان
حانيه دري
مصطفا رنجبر
حسين رضايي
مهسا رودكي
عذرا روحانی
رعنا
صبا رهگذر
بختیار علی مرادی
فرهاد فرناد
مرنضاقرباني
احمدرضاكاظمي
ميثم كاظمي
حسين كوچولو
سجاد شاهد
شيرين...
داودكلهري
ميرا...
فریده قلی زاده
رزيتاكريمي
ستاره آسمان
سكوت
ســعید کوچولو
علي سعيد پور
افشين سلحشور
شاهين سليماني
فاطمه شاه‌مرادي
زهرا شاه‌مرادي
روشنك شاملو
علي شاه‌علي
شب نویس
امين شفيعي
نيماشفيعي
سهيل شفيعي
مهوش شفيعي
نويد شفيقي
حبيب شوكتي نيا
علي شوش
عليرضا شيرازي
مها فيروزي
عبدالرضا قيصري
صحبت
علي
عطر قهوه
☆محمد فرجام
فرياد 13
قــــلــــم
ابي...
کوشالشاهی
گلفروش
گيلداديگان
محبوب
محدثه نیری
مسعود مهدوی
علي منتخب(مسكالين)
مرتضامردانيان
علي عبداللهي
حجت عسگري
محسن رزوان
مرجان(معماران هم می نویسند)
مهدي خاكي زماني
مه‌زادگان
مي انديشم پس هستم
ایرج سعادتیان
محمد نقيان
مهدي نيكبخت
نغمه هاي تنهايي
نقطه
نوشته های یک خلبان دلتنگ
نيوشاي عزيز
يونس عليخاني
سید جواد طباطبایی
نسيم حكمت
عليرضا لبش
ماهي خانوم
الهه ملك محمدي
سيما مهر آذر
شيرين مهجوري
مرتضا...
مريم....
سارا هدايتي
حسين ميدري
علي اصغر نجفي
هادي...
قالب وبلاگ

امکانات



powered by persianweblog
طراحی هیدر توسط :ســـایه روشـــــن

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد.. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
برنامه نویسی توسط یاس تم