بچه ها جلوي مغازه ي عزيز آقا زيلوي كوچكي پهن كرده بودند و روي آن اسباب بازي هايشان را چيده بودند؛ گوشه ي زيلو آشپزخانه و وسط زيلو هم اتاق پذيرايي بود.عروسكي كنار پذيرايي خواب بود وسارا در حال درست كردن شام در آشپزخانه براي خواهرش كه قرار بود به خانه اش بيايد، ستاره پشت درخيالي ايستاد و دستش را روي زنگ گذاشت: دينگ دينگ دينگ -كيه - منم خواهر ستاره ام سارا در را با صداي تيليك باز كرد :سلام آبجي ،خوش اومدي، از اين طرفا ،صفا اوردي، بفرما تو ... ستاره چادر سفيد و گلدارش را جمع كرد و در گوشه ي زيلو نشست .سارا قابلامه ي كوچكش را از روي اجاق گازش برداشت و بيسكوييت هاي خرد شده اش را درون بشقاب ريخت ستاره بيسكوييت را با قاشق پلاستيكي برداشت تا در دهان بگذارد كه چشمش به خانه ي روبرويي دوخته شد كه كمي پيش بود و از لاي در كودكي به آنها زل زده بود. گويي كه دستانش خشك شد، قاشق را به بشقاب برگرداند و از جايش بلند شد، دمپايي قرمز رنگش را به پا كرد و به طرف در رفت ،در بسته شد و ستاره پشت در به در خيره ماند. سارا در حالي كه اخمهايش را در هم كرده بود داد زد: بيا ديگه الان غذا يخ مي كنه! - نمي خام من نمي خورم ،اسباب بازيامو بده مي خام برم - مگه چي شده(؟) -حوصله ندارم، بچه تم كه هر وخ من ميام خونتون خوابه! - خب بيچاره مريضه! -نمي خام اصن باهات قهرم - سارا اسباب بازي هاي ستاره را از روي زيلوي كوچكش به يك طرف پرت كرد و وسايلش را جمع كرد و رفت .ستاره هم اسباب بازيهايش را در زنبيل كوچك آبي رنگش ريخت و به خانه رفت .
صبح روز بعد دوباره بساط بازي سارا و ستاره جلوي مغازه ي عزيز آقا پهن بود و عزيز آقا هم سهم بيسكوييت اين دونفر را داده بود ،ستاره تا خواست دختر سارا را بغل كند در باز شد و كلثوم دختر همسايه با گريه و جيغ از خانه بيرون دويد، توران دمپايي را به طرف دخترك پرتاب كرد و دمپايي به صورت دختر بچه خورد -ميگم بيا تودختره... وگرنه تيكه تيكه ات ميكنما - نه مامان تو رو خدا مي سوزم - ميگم بيا تو ... دخترك با ترس و لرز به طرف خانه قدم برداشت، زن جوان بازوي لاغر و نحيف و دخترك را در دستان كشيده و درشتش گرفت و به خانه برد و در را بست . صداي جيغ دخترك از داخل حياط خانه ي سيد كمال به گوش رسيد : مامان جون آي سوختم ، سوختم ، سوختم ... اشك از چشمان ستاره جاري شد و روي گونه اش غلطيد . سارا دوباره با اعتراض گفت:بيا ديگه الان كه بچه م بيداره! -نمي خام غذات شور بود، تو كه مي دوني من فشار خون دارم نمي تونم غذاي شور بخورم، مخصوصن توش نمك زياد ريختي! - نخبرم اصلن نمك نريختم با آب شور درست كردم آخه آب شيرين نداشتيم ! -من بات قهرم، اسباب بازيامو بده مي خام برم -سارا اسباب بازي هاي ستاره را به طرفش پرت كرد و زيلويش را جمع كرده عروسكش را بغل گرفت ودر حالي كه زبانش را به ستاره نشان ميداد رفت ،ستاره هم در حالي كه آرام آرام اشك مي ريخت اسباب بازي هايش را در زنبيل كوچكش جمع كرد و به خانه رفت. مادر نگران به طرفش آمد:چي شده مامان چرا گريه ميكني ؟ ستاره خود را از آغوش مادر بيرون كشيد و بي آنكه حرفي بزند اسباب بازيهايش را زمين انداخت و به سمت بهارخواب دويد و روي تخت چوبي دراز كشيد .
***
- بايد يه فكري كرد مردم از دست اين زن آسايش ندارن - غيبت نكن خانوم - غيبت چيه ؟ بچه از دست اين مادر فولاد زره آسايش نداره! طفلك بچه ي منم خون به جيگره - آخه ستاره چي حاليشه تا تو بش چيزي نگي گير به اين چيزا نميده ستاره بلند شد و در جايش نشست و در حالي كه اخمهايش را در هم كرده بود گفت:من مي خام برم يه سد كمال بگم زنش دست دخترش رو با قاشق مي سوزونه حاجي در حالي كه لبخند به روي لبش نشسته بود دستانش را باز كرد و گفت:بيا بغلم ببينم تپلم، بيدار شدي؟ -نمي خام باهاتون قهرم -مگه من چكار كردم ؟ دوسم نداري؟ - نه!دروغويي، ازت بدم مياد، بابايي منم نيستي! - چرا؟ -مگه تو نگفتي زورت از همه بيشتره؟ پدر در حالي كه بازويش را تا مي كرد گفت :چرا نيگا كن دستم چه تخم مرغ گنده اي داره ! برق شادي در چشمان ستاره درخشيد و يك لحظه لبخندي بر لبانش نقش بست و به طرف پدر رفت بازوي پدر را بوسيد و گفت :يعني مي توني بري توران خانوم رو بكشي؟ پدر با تعجب نگاهي به مادر انداخت مادر در حالي كه سيني چاي را روي زمين مي گذاشت سرش را تكان داد. پدر موهاي بلند دخترش را نوازش كرد و گفت:آدما رو كه نمي كشن دخترم ! ستاره دستانش را به گردن پدر حلقه كرده و گفت :اون كه آدم نيس ، جادوگره، خودش رو اين شكلي كرده، من تو خابم ديدم ،واسه همين همه ش داره سفيد برفي رو اذيت ميكنه، دستاشو با قاشق مي سوزونه، بابايي برو بكشش سفيد برفي رو بيار خونمون من باش بازي كنم. پدر سكوت كرده بود و حرف نميزد . - بابايي بيا باهم بريم بكشيمش، اگه روش آب بريزيم می ميره ها، من تو فيلم جادوگر شهر اُز ديدم - برو بازي كن بابا خودم ميرم سفيد برفي رو نجات ميدم -كي ميري بابايي؟ - فردا - نه الان برو... پدر از حس خشونتي كه براي انتقام در درون دختر خردسالش ايجاد شده بود مي ترسيد
*** -آخه سيد خدا اين چه كاريه دخترت فقط 5 سالشه! -بچه بايد تربيت بشه حاجي، وگرنه مي شه لنگه مادرش پس فردا نمي تونه سر خونه زندگيش بمونه - عجب حرفي ميزني ! داري انتقام مادرش رو از دخترت مي گيري - اين بچه رو من مي شناسم عين خود ...مادرشه ،حالا چرا شما شدي كاسه ي داغ تر از آش اون بچمه منم صلاحشو مي خام - خدا رو خوش نمياد سيد، بالاخره اوني هم كه اون بالاس جاي حق نشسته - اوني كه اون بالاس خون اين بچه رو برام حلال كرده پس تو نگران نباش، بيشتر از اينم خوبيت نداره بحث كنيم. -خود داني سيد من آن چه شرط بلاغ است با تو مي گويم تو خواه پند گير و خواه ملال فك كردم خبر نداري! -شما لطف كردي من از جيك و پوك زندگيم خبر دارم،مگه میشه یه مرد از زندگی خودش بی خبر باشه(؟)
*** حاجي روي تخت نشسته بود و دانه هاي تسبيح را دانه دانه رد مي كرد،ستاره روي زانويش نشست و گفت:بابا كشتيش؟ حاجي نگاهي به چشمان دخترش انداخت و گفت:به سيد كمال گفتم بكشتش -سيد كمال خودش آقا غوله اس ،من بهش صب گفتم گفت: به تو مربوط نيست اصلن خودمم مي خام بسوزونمش - تو رفتي به سيد كمال چي گفتي؟ - گفتم زنت جادوگره بكشش همش دست كلثومو آتيش ميزنه پدر لبخند تلخي به لبش نشست ،نمي دانست از جسارت دخترش خوشحال باشد يا نگران احساسي باشد كه در وجودش به وجود آمده است.
***
حاج خانوم در حالي كه پوست پرتغال را جدا ميكرد گفت: هر چي باشه آقاتون روحانيه درك ميكنه باهاش صحبت كنيد بچه رو بيارين پيش خودتون طفلك گناه داره - چي ميگي حاج خانوم دست رو دلم نذار كه دلم خونه ! - چطور مگه؟ -همين الانشم يه لقمه نون رو با هزار منت و تهمت ميخورم ،همه ش فكر مي كنه با سيد كمال در ارتباطم، حالا فك كن بچه شم بيارم خونه! - استغفرا... چي ميگين؟! - چي بگم حاج خانوم كاش مي سوختم و مي ساختم، هم بچم بد بخت شد، هم خودم! -عجب! به حق چيزاي نديده و نشنيده
*** صداي زنگ در به صدا در آمد ستاره به سمت در دويد و در را باز كرد با ديدن توران اخمهايش را در هم كرد و به چشمان توران خيره شد . مادر از بالكن صدا كرد:كيه مامان؟ -همون جادوگره اس توران يكه خورد و با ترشرويي گفت :بچه بي تربيت! اگر بچه من بودي مي دونستم چكارت كنم! -خودم مي دونم دستمو با قاشق مي سوزوندي - خاك بر سرم چه زبوني داره(؟) -دلم مي خاد، ازت بدم مياد، من ازت نمي ترسم جادوگر زشت، مي خام بكشمت مادر در را بيشتر باز كرد و با خوشرويي گفت:واي توران خانوم از اين طرفا! توران صورتش را به سمت ديگري گرفت و گفت:وا... چي بگم امروز تولد عباسمه يه جشن كوچولو گرفتم گفتم بيام دعتتون كنم -به سلامتي مبارك باشه ستاره در صورتي كه اخم كرده بود گفت:اصلنم مبارك نباشه !من كه نميام، تو جادوگري مي خاي همه رو بكشي ، بسوزوني! مادر به سمت ستاره برگشت و گفت: بچه ي بد، برو تو ببينم، اين چه حرفيه به بابا ميگم حالا ببين بابام مي دونه خودم بهش گفتم مگه نديدي تازه بابايي قول داده بره اينو بكشه! توران كه از عصبانيت چهره اش سرخ شده بود گفت: يه كم بچه ادب داشته باشه خوبه وا... ،به هر حال خوشحال مي شم تشريف بيارين. - تو رو خدا ببخشين، بچه س ديگه! بفرمايين تو - نه دختره رو فرستادم خونه ي مادرش ،عباسم خونه خواب بود بايد برم ستاره به طرف انباري دويد و در را بسته پشت در روي زمين نشست .مادر به پشت در انباري آمده گفت:حالا مياي بيرون ديگه(؟) زبون درازم شدي ،منم داغت مي كنم تا ديگه از اين حرفا نزني. ناگهان صداي جيغ كوچه را به هم ريخت ، ستاره از جا بلند شده و داد زد:جادوگره مرد! مادر به سمت كوچه دويد .توران در حالي كه بدن بی جان پسر خردسالش را که تمام بندش خیس بود و بخار از آن بلند می شد در آغوش گرفته بود داد ميزد: بچم سوخت، مردم تو رو خدا كمكم كنيد...
پی نوشت :این یه خاطره اس که به شکل داستان در اومد من هیچ اسمی پیدا نکردم مردم تو رو خدا کمکم کنید تا اسمش رو پیدا کنم...
نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 7:52 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
|